خاطره ۱
در بیت امام، مهدی را دیدم و گفتم: "آقا مهدی! خوابهای خوشی برایت دیدهاند ...مثل اینكه شما هم ... بله ..." تبسمی كرد و با تعجب پرسید: "چه خبر شده است؟" گفتم: همه خبرها كه پیش شماست. یكی از فرماندهان گردان كه یك ماه پیش شهید شد، خواب دیده بود، در بهشت منزلی زیبا میسازند. پرسیده بود: "این خانه را برای چه كسی آماده میكنید؟" گفتند: "قرار است شخصی به جمع بهشتیان بپیوندد." باز پرسیده بود: "او كیست؟" بعد سكوت كردم. مهدی مشتاقانه سر تكان داد و گفت: "خوب ...ادامه بده." گفتم: "پاسخ دادند: قرار است مهدی باكری به اینجا بیاید. خلاصه آقا ملائكه را خیلی به زحمت انداختی." سرش را پایین انداخت و رنگ رخسارش به سرخی گرایید و به آرامی گفت: "بنده خدا! با این كارهایی كه ما انجام میدهیم، مگر بسیجیها اجازه دهند كه به بهشت برویم! جلو در بهشت میایستند و راهمان نمیدهند." سپس فرو رفت و از من دور شد. دیگر مطمئن بودم كه مهدی آخرین روزهای فراغ از یار را سپری میكند.
خاطره ۲
روزی از مدرسه به خانه میآید، در حالی كه گونهها و دستهای سرخ و كبودش ، حكایت از عمق سرمایی میكند كه در جانش رسوخ كرده است. پدرش همان شب تصمیم میگیرد كه پالتویی برایش تهیه كند. دو روز بعد با پالتویی نو و زیبا به مدرسه میرود. غروب كه از مدرسه برمیگردد با شدت ناراحتی، پالتو را به گوشه اطاق میافكند. همه اعضای خانواده با حالت متعجب به او مینگرند، و مهدی در حالی كه اشك از دیدگانش جاری است، میگوید: "چگونه راضی میشوید من پالتو بپوشم در حالیكه دوست بغلدستی من در كنارم از سرما بلرزد.
سردار شهید مهدی باکری
سال تولد: ۱۳۳۳
سن: ۳۰
سال شهادت: ۱۳۶۳
مدت رزم : ۱۶۱۴
کد یگان: ۳۱ عاشورا
فعالیتهای سیاسی – مذهبی
پس از اخذ دیپلم با وجود آنكه از شهادت برادرش بسیار متاثر و متالم بود، به دانشگاه راه یافت و در رشته مهندسی مكانیك مشغول تحصیل شد. از ابتدای ورود به دانشگاه تبریز یكی از افراد مبارز این دانشگاه بود. او برادرش حمید را نیز به همراه خود به این شهر آورد.
شهید باكری در طول فعالیتهای سیاسی خود (طبق اسناد محرمانه بدست آمده) از طرف سازمان امنیت آذربایجان شرقی (ساواك) تحت كنترل و مراقبت بود.
پس از مدتی حمید را برای برقراری ارتباط با سایر مبارزان، به خارج از كشور فرستاد تا در ارسال سلاح گرم برای مبارزین داخل كشور فعال شود.
شهید مهدی باكری در دوره سربازی با تبعیت از اعلامیه حضرت امام خمینی(ره) – در حالی كه در تهران افسر وظیفه بود – از پادگان فرار و به صورت مخفیانه زندگی كرد و فعالیتهای گوناگونی را در جهت پیروزی انقلاب اسلامی نیز انجام داد.
بر روی ادامه متن کلیک کنید
سردار شهید مهدی زین الدین

سال تولد: ۱۳۳۸
سن: ۲۴
سال شهادت: ۱۳۶۳
مدت رزم: ۱۴۹۵
کد یگان: ۱۷علی ابن ابیطالب(ع)
عاشقي دردي است كه بي آن نه من، نه تو و نه هيچ انساني را كه قلبي در سينه داشته باشد ياراي گذر دوران زندگاني نيست. دردي است كه زيباييش را چه آسان مي توان در نگاه عاشق ديد و نواي اميد بخشش را در تپش قلب او شنيد.
از آنند که آنچه بدان می نازند مایه ی ننگ است.
بیدل این کم همتان ، بر عز و جاه
فخرها دارند و عاری بیش نیست
عبدالقادر بیدل دهلوی
ولی چرا؟
چرا وقتی که نام شهدا پیش او آورده می شود این حرف ها را می زند؟
چرا هر چه بر لب می آورد به ارزشهای اسلام و انقلاب توهین می کند؟
چرا در هنگام عصبانیت .......
آیا او در این جامعه بزرگ نشده است؟
آیا او از جای دیگری آمده است؟
وقتی با او صحبت می کنی می گوید من مسلمانم ، البته این را فقط بر زبان می آورد چون پدرانشان بر زبان آوردند.
آیا آنها اطرافیانشان را نمی بینند؟
آیا آنها اینجا بزرگ نشده اند؟
پس چرا؟
چرا آنها مقام و منزلت شهدا را نمی دانند؟
چرا فکر نمی کنند شهدا برای چه رفتند؟
مگر آنان که رفتند غیر از دیگران بودند؟
آنان برای اسلام رفتند برای خدا رفتند.
پس چرا اینان فراموششان کرده اند؟
چرا وقتی نامشان جلوی این جوان ۱۷ ساله برده می شود بی ارزش خطاب می شوند؟
چرا زمانی که از آنها یاد می شود می گویند :<آنان که رفته اند دگر چرا به فکرشان هستید . به فکر خودتان باشید. >
آن روز سر کلاس ما ، همکلاسی من ، شهدا را بی ارزش خطاب کرد.
آن روز آنقدر ناراحت بودم که به حرف کسی توجه نمی کردم.
به خاطر اینکه دیگران بدانند که بعضی از جوانان ما چگونه فکر می کنن اومدم این مطلب رو تو وبلاگ گذاشتم.
هنوز هم با خودم میگم: چرا اون روز من آنقدر کم از شهدا می دانستم که نتوانستم از آنها دفاع کنم؟
شاید به این دلیل که از آنها کم یاد می شود.